• n. / a very important or famous person, usually associated with a high position in government (مقام، شخصیت مهم، مقام سیاسی)
  • Syn. / notable
Every dignitary in Washington was invited to the wedding.  (همه مقامات در واشنگتن به جشن عروسی دعوت شده بودند.)

All of the high ranking dignitaries attended the economic summit.  (همه مقامات سطح بالا در مجمع شرکت کردند.)

  • adj. /  of great importance; extremely necessary (مهم، با اهمیت، ضروری، حیاتی)
  • Syn. / critical

adv. crucially

Favorable weather is crucial to a good harvest.  (آب و هوای مساعد برای یک برداشت خوب ضروری است.)

Having all the information necessary to make a good decision is crucially important.  (داشتن همه اطلاعات لازم برای گرفتن یک تصمیم به طور حیاتی ای مهم است.)

  • v. / to escape in a tricky way (طفره رفتن، در رفتن، فرار کردن)
  • Syn. / evade

adj. elusive / n. elusiveness

The criminal has eluded the police for months. (خاطی ماه هاست از دست پلیس فرار کرده.)

Success has been elusive for the team.  (موفقیت برای تیم دست نیافتنی بوده.)

  •  adj. / easy to see, usually because of some proof (واضع، معلوم، مشهود)
  • Syn. / apparent

n. evidence / adv. evidently

It is evident that you are not feeling.  (این مشهود است که تو حس نمی کنی.)

All the evidences point to the presence of hydrogen. (همه شواهد به وجود هیدروژن اشاره می کند.)

  •  v. / to use completely; to expend all energy; very thorough ([کاملا] تمام کردن، خسته کردن، تهی کردن)
  • Syn. / deplete

adv. exhaustively / adj. exhaustive / adj. exhausting / adj. exhausted / n. exhaustion

They exhausted their energy in 10 minutes.  (آنها در ده دقیقه انرژیشان را تمام کردند.)

The exhaustive report was acclaimed by everyone.  (گزارش کامل به وسیله همه تحسین شد.)

  • adj. / large in area or number (وسیع، متعدد، پهناور)
  • Syn. / comprehensive

n. extension / v. extend / adv. extensively

The extensive snowfall caused problems throughout the city.  (بارش وسیع برف مشکلاتی را سراسر شهر ایجاد کرد.)

The professor extended a warm welcome to the new student. (استاد به دانشجوی جدید خوش آمدگویی گرمی را ابراز کرد.)

  • adv. / very; to the very end, the highest extent (شدیدا، خیلی، بسیار)
  • Syn. / highly

n. extreme / adj. extremist / adj. extreme / n. extremist

When the concert was canceled, some customers became extremely upset.  (زمانی که کنسرت لغو شد برخی از مشتریان شدیدا ناراحت شدند.)

He will go to any extreme to get what he wants.  (او برای رسیدن به چیزی که می خواهد به هر افراطی دست می زند.)

  • v. / to be in the presence of an oppose (روبه رو شدن، مقابل شدن)
  • Syn. / confront
The mountain climbers faced grave danger on the cliff.  (کوهنوردان بر روی دره با خطر بسیار جدی ای روبه رو شدند.)

He finds it difficult to face his problems.  (او روبه رو شدن با مشکلات را بسیار سخت می بیند.)

  • n. / element or component (جنبه، نمود)
  • Syn. / aspect

adj. faceted

The proposal had many beneficial facets. (طرح پیشنهادی جنبه های سودمند بسیاری دارد.)

It was a multi faceted problem that challenged the entire student body.  (این یک مشکل چند جنبه ای بود که تمام بدن دانشجو را به چالش کشید.)

  • n. / a person remembered for an act of goodness or bravery (قهرمان)
  • Syn. / idol

adv. heroically / adj. heroic / n. heroine (female) / n. heroics

He is a hero in the eyes of his admirers.  (او در نگاه تحسین کنندگانش یک قهرمان است.)

They gave a heroic effort to no avail.  (آنها هیچ ارزشی برای یک تلاش قهرمانانه قائل نمی شدند.)

  • adj. / something that cannot be reached or n. inaccessibility communicated with (غیر قابل دسترس)
  • Syn. / remote

n. inaccessibility / adv. inaccessibly

The summit of the mountain was inaccessible.  (قله کوه غیر قابل دسترس بود.)

The dignitary’s inaccessibility frustrated the reporter.  (غیرقابل دسترس بودن مقالامات خبرنگار را آشفته کرد.)

  • adv. / in a clear, easy to understand way (مشخصا، به وضوح، به طور واضح)
  • Syn. / evidently

adj. obvious

It had obviously rained.  (به وضوح باران آمده است.[واضح است که باران آمده])

It was obvious that he had not practiced his oral report. (واضح بود که او گزارش کلامی اش را تمرین نکرده است.)

  • adv. / in a way that foretells future events (به طور قابل پیش بینی)
  • Syn. / expectedly

v. predict / adj. predictable / n. prediction

She predictably forgot to do her assignment. (او به طور قابل پیش بینی فراموش کرد تکلیفش را انجام دهد.)

The government’s predictions were accurate.  (پیش بینی های دولت دقیق بود.)

  • v. / to find the answer (حل کرد)
  • Syn. / resolve

n. solution

They solved the problem in a way that benefited the entire neighborhood.  (آنها مشکل را به طور حل کردند که برای همه محله سودمند بود.)

The solution to the problem was elusive.  (راه حل این مسئله پیچیده بود.)

  • adj. / appropriate, correct; convenient (مناسب، درست)
  • Syn. / appropriate

v. suit / adv. suitably

Her dress was not suitable for the occasion.  (لباس او برای این مراسم مناسب نبود.)

The agreement suits all the members of the negotiating team.  (توافق برای همه اعضای تیم مذاکره کننده مناسب بود.)

لینک های مفید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.