• adj. / of unclear meaning, something that can be understood in more than one way (مبهم، دوپهلو)
  • Syn. / vague

adv. ambiguously / n. ambiguity

The men received an ambiguous message from their boss.  (مردها یک پیغام مبهم از رئیسشان دریافت کردند.)

His letter was full of ambiguities.  (نامه او پر از ابهامات بود.)

  • adj. / to be clear in meaning or open to view, easily understood (اشکار، معلوم، مسلم)
  • Syn. / visible

adv. apparently

It was apparent that he needed to rest.  (این معلوم بود که او به استراحت نیاز دارد.)

No one apparently knew to solve the problem.  (ظاهرا هیچ کس نمیدانست چطور مشکل را حل کند.)

  • adj. / an action or decision made with little thought, order, or reason (بی برنامه، نامنظم، شلخته)
  • Syn. / haphazard

adv. arbitrarily / n. arbitrariness

Her choice of clothing seemed arbitrary.  (انتخاب لباس های او نامنظم به نظر می رسید.)

The teacher arbitrarily decided to give the class a test.  (معلم به طور بی برنامه تصمیم گرفت از کلاس یک امتحان بگیرد.)

  • n. / to express or defend oneself strongly, to state positively (اعلام قطعی کردن، اظهار کردن)
  • Syn. / declare

n. assertiveness / adv. assertively / n. assertion / adj. assertive

The government asserted its control over the banking system.  (دولت کنترلش را بر روی سیستم بانکی قاطعانه اعلام کرد.)

The company president is an assertive individual.  (رئیس شرکت فردی قاطع است.)

  • adj. / very surprising (شگفت انگیز)
  • Syn. / astonishing

v. astound / adv. astoundingly

The scientists made an astounding discovery.  (دانشمندان یک کشف انگیز کردند.)

The fans were astounded by their team’s success.  (طرفداران از پیشروزی تیمشان شگفت زده شدند.)

  • adj. / very intelligent, smart, clever (باهوش، دقیق)
  • Syn. / perceptive

n. astuteness / adv. astutely

He was an astute worker, finishing in half the time it took the others to finish.  (او کارگر باهوشی بود، کارش را در نصف وقتی که دیگران انجام میدادند تمام می کرد.)

They astutely determined that there would be no chance to finish on time.  (آنها با دقت مشخص کردند که این شانسی برای اتمام در زمان [مورد نظر] وجود ندارد.)

  • v. / to give permission or power to do something (اجازه دادن، اختیار دادن)
  • Syn. / empower

n. authority / adj. authorized

Only authorized employees are allowed in the laboratory.  (تنها کارمندان اختیار داده شده اجازه دارند به آزمایشگاه وارد شوند.)

The dean has the authority to resolve academic problem of students.  (مدیر این اختیار را دارد که مشکلات آکادمیک دانشجویان را حل کند.)

  • adv. / to make someone think that something is true or good when it is false or bad (به طرز فریبنده، به طور گول زننده)
  • Syn. / misleadingly

v. deceive / adj. deceptive / n. deception

The magician deceptively made the rabbit disappear.  (شبده باز به طرز گول زننده ای خرگوش را غیب کرد.)

Richard deceived Joe about the cost of the coat.  (ریچارد جویی را در مورد قیمت کت گول زد.)

  • adj. / to be strong in one’s opinion, to be firm in conviction (مصمم، مشخص)
  • Syn. / resolute

v. determine / n. determination

They were determined to go to graduate school.  (آنها مصمم بودند به دانشگاه تحصیلات تکمیلی بروند.)

The judge determined that the man was lying.  (قاضی مشخص کرد که مرد دروغ می گوید.)

  • v. / to get the facts, to draw out, to evoke (استنباط کردن، استخراج کردن)
  • Syn. / extract

n. elicitation

A lawyer will elicit all the facts necessary to prove her case.  (یک وکیل تمام حقایق مورد نیاز برای اثبات پرونده را استخراج می کند.)

Elicitation of the truth can be difficult at times.  (استنباط واقعیت می تواند گاهی سخت باشد.)

  • v. / to command not to do something (ممنوع کردن)
  • Syn. / ban

adj. forbidden / adj. forbidding / adv. forbiddingly

His father will forbid him to use the car.  (پدرش استفاده از ماشین را برای او ممنوع خواهد کرد.)

The cave looks forbidding let’s not go in.  (غار به نظر ممنوعه می رسد، بیا داخل آن نرویم.)

  • v. / to make a request (دادخواست دادن، درخواست کردن، عریضه دادن)
  • Syn. / appeal

n. petition

Canada petitioned the United Nations to consider its case.  (کانادا از سازمان ملل درخواست کرد که دعوی اش را بررسی کند.)

The student’s petition was denied.  (درخواست دانشجو رد شد.)

  • v. / to give up control (آزاد کردن، رها کردن، چشم پوشیدن)
  • Syn. / abdicate

n. relinquishment

The troubled executive relinquished his control of the company.  (مدیر اجرایی مشکل دار کنترلش را بر روی شرکت رها کرد.)

The relinquishment of his claim to the building will allow the building to be sold.  (چشم پوشی او بر ادعایش بر روی ساختمان، به ساختمان اجازه فروخته شدن می دهد.)

  • adj. / strong enough to recover from difficulty or disease (بهبود پذیر، سخت جان)
  • Syn. / tenacious

adv. resiliently / n. resilience

She has a resilient personality and will soon feel better.  (او شخصیت بهبود پذیری دارد و به زودی بهتر می شود.)

The doctor was surprised by his patient’s resilience.  (دکتر از سجت جانی مریض متعجب شد.)

  • adv. / to make it attractive to do something wrong (وسوسه کردن)
  • Syn. / entice

n. temptation / adv. temptingly / adj. tempting

The idea of getting rich quickly tempted him to invest his life savings.  (ایده پولدار شدن او را وسوسه کرد تا تمام پس انداز زندگی اش را سرمایه گذاری کند.)

Desserts are more tempting when one is on a diet.  (دسرها وقتی آدم گرسنه است وسوسه کننده ترند.)

لینک های مفید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.